تبليغاتX
ARSA
فقط يه درد دل ساده
 


خيلي وقته كه چيزي براي گفتن ندارم

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390  |
 دلم گرفت
دلم گرفت از این روزا از این روزای بی نشون

از این همه در به دری از گردش چرخ زمون

دلم گرفت از آدما از آدمای مهربون

از این مترسکای پست از هم دلای هم زبون

تو هم که بی صدا شدی آهای خدای آسمون

اهای خدای عاشقا تویی فقط دل خوشیمون

آره دلم خیلی پره از غمهای رنگ و وارنگ

از جمله ی دوست دارم دروغ های خیلی قشنگ

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390  |
 صبر

این ثاینه های گذرا صبر ندارند

شبهای مناجات و دعا صبر ندارند


سستی نشود قاتل اوقات شریفت

هشدار! که این ثانیه ها صبر ندارند


این قافله عشق به تندی گذران است

برخیز که مردان خدا صبر ندارند...

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390  |
 

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی‌ها کرده پاک

ای تپش‌های تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندم‌زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه‌ها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم

درد تاریکی‌ست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه‌دل سینه‌ها
سینه آلودن به چرکِ کینه‌ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گم‌شدن در پهنۀ بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه‌ام را آب، تو
بستر رگ‌هام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم‌هایت قدم‌هایم به‌راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه‌زارانِ تنم

آه، ای روشن طلوع بی‌غروب
آفتاب سرزمین‌های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب‌تر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگی‌ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی‌ست
عشق چون در سینه‌ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با "من" زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات
خیره چشمانم به راه بوسه‌ات
ای تشنج‌های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می‌خواهم که بشکافم ز هم
شادی‌ام یک‌دم بیالاید به غم
آه می‌خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه‌های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای‌لای سِحر بار
گاهوار کودکان بی‌قرار
ای نفس‌هایت نسیم نیم‌خواب
شُسته از من لرزه‌های اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی


از سروده های زنده یاد "فــروغ فــرخزاد"

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390  |
 دوستی پروانه ای

 

یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!
پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.
اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.

فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.

خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.
مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!
پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد.


|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390  |
 دکتر علی شریعتی
بسوزم  

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

سر آمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

بنالم ز محنت همه روز تا شام

بگریم ز حسرت همه شام تا روز

تو گیی سپندم بر این آتش طور

بسوزم از این آتش آرزوسوز

بود کاندرین جمع نا آشنایان

پیامی رساند مرا آشنایی ؟

شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک

ندیدم نشانی ز مهر و وفایی

چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

کا از یاد یاران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابد فریبش

کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بی قرار که آرام گیرد ؟

ندانم که از بخت بد ، آخر کار

لبان که از آن لبان کام گیرد ؟

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه دوم اردیبهشت 1390  |
  سال 1390

خدایای رحمان نوید میلاد سال نو را بر دوش نسیم بهاری گذاشت تا این امانت سبز را به رسم آغاز به خالق سپارد.حلول سال نو و تولد دوباره طبیعت، عید فرخنده و کهن نوروز باستانی را که یادگار نیاکان و پیام‌آور دوستی، عشق و محبت، با لطافت گیاه و خرمی طبیعت، و تحول به مراحل نیکوتر و برتر است.

 

سال جدید بر همه دوستان مبارک


|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یکم فروردین 1390  |
 

مرد جوانی به نزد ذوالنون مصری آمد و شروع كرد به بدگویی از صوفیان.

ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورد و به مرد داد و گفت : این انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است؟!

مرد انگشتر را به بازار دستفروشان برد ولی هیچ كس حاضر نشد بیشتر از یك سكه نقره برای آن بپردازد...

مرد دوباره نزد ذوالنون آمد و جریان را برای او تعریف كرد.

ذوالنون در جواب به مرد گفت: حالا انگشتر را به بازار جواهر فروشان ببر و ببین آنجا قیمت آن چقدر است ؟!

در بازار جواهر فروشان انگشتر را به قیمت هزار سكه طلا می خریدند!!!

مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و او را از قیمت پیشنهادی بازار جواهرفروشان مطلع ساخت.

پس ذوالنون به او گفت: دانش و اطلاعات تو از صوفیان به اندازه اطلاعات فروشندگان بازار دست فروشان از این انگشتر جواهر است.

قدر زر زرگر شناسد؛ قدر گوهر، گوهری!

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389  |
 تنهايي

تا کُجایِ قصه باید زه دلتنگی نوشت
تا به کِی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کِی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه هایِ بی قرار ارام شد
بهر دیدار محبت تا به کِی در انتظار
خسته ام از زندگی با غصه های بیشمار

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389  |
 فروغ فرخ زاد

 

 

فروغ فرخزاد در ديماه سال 1313 در محله اميريه تهران از پدر و مادري تفرشي پا به عرصه وجود نهاد. ‌پدرش محمد فرخ زاد يك نظامي سختگير بود و مادرش زني ساده و خوش باور. او فرزند چهارم يك خانواده نه نفري بود. ‌چهار برادر به نامهاي امير مسعود، ‌مهرداد و فريدون و دو خواهر به نامهاي پوران و گلوريا. ‌

پس از اتمام دوران دبستان به دبيرستان خسروخاور رفت. ‌در همين زمان تحت تاثير پدرش كه علاقمند به شعر و ادبيات بود. ‌كم كم به شعر روي آورد. ‌و ديري نپائيد كه خود نيز به سرودن پرداخت. ‌خودش مي‌گويد كه " در سيزده چهارده سالگي خيلي غزل مي‌ساختم ولي هيچگاه آنها را به چاپ نرساندم. ‌"

  در سال 1329 در حالي كه 16 سال بيشتر نداشت با نوه خاله مادرش پرويز شاپور كه 15 سال از او بزرگتر بود ازدواج كرد. ‌اين عشق و ازدواج ناگهاني بخاطر نياز فروغ به محبت و مهرباني بود. ‌چيزي كه در خانه پدري نيافته بود. ‌پس از پايان كلاس سوم دبيرستان به هنرستان بانوان مي‌رود و به آموختن خياطي و نقاشي مي‌پردازد. ‌از ادامه تحصيلاتش اطلاعاتي در دست نيست. مي گويند كه او تحصيلات را قبل از گرفتن ديپلم رها مي‌كند.  

  

اولين مجموعه شعر او به نام " اسير " در سال 1331 در سن 17 سالگي منتشر مي‌گردد. ‌كم و بيش اشعاري از او در مجلات به چاپ مي‌رسد.

با به چاپ رسيدن شعر " گنه كردم گناهي پر ز لذت" در يكي از مجلات هياهوي عظيمي بپا مي‌شود و فروغ را بدكاره مي‌خوانند و از آن پس مورد نا مهرباني‌هاي فراوان قرار مي‌گيرد. ‌

" گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرانه بستند "

در سال 1332 با شوهرش به اهواز مي‌رود. ‌ديري نمي‌پايد كه اختلافات زناشوئي باعث برگشت فروغ به تهران مي‌شود. حتي تولد كاميار پسرشان نيز نمي‌تواند پايه‌هاي اين زندگي را محكم سازد. ‌سرانجام فروغ در سال 1334 از شوهرش جدا مي‌شود. قانون فرزندش را از او مي‌گيرد. ‌حتي حق ديدنش را. ‌فروغ ‌16 سال تمام و تا آخر عمرش هرگز فرزندش را نديد. ‌  

وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ‌هاي مرا تكه تكه مي‌كردند

وقتي كه چشم‌هاي كودكانه عشق مرا

با دستمال تيره قانون مي‌بستند

و از شقيقه‌هاي مضطرب آرزوي من

فواره‌هاي خون به بيرون مي‌پاشيد

چيزي نبود. ‌هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري

دريافتم: ‌بايد، ‌بايد، ‌بايد

ديوانه وار دوست بدارم  

  سفر به ایتالیا

پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، براي گريز از هياهوی روزمرگی، زندگی بسته و يکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در اين سير و سفر، کوشيد تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ايتاليايی و همچنین فرانسه و آلماني را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنايی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپايی، ذهن او را باز کرد و زمينه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد. 

  آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ

آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

 

فروغ فرخزاد سرانجام در 24 بهمن سال 1345 به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و روز ‌26 بهمن در گورستان ظهيرالدوله هنگامي كه برف مي‌باريد به خاك سپرده شد. ‌  

  " شايد حقيقت آن دو دست جوان بود

آن دو دست جوان

كه زير بارش يكريز برف مدفون شد"  

    

  

 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
  

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه شانزدهم دی 1389  |
 
 
بالا