بسوزم
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سر آمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم ز محنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گیی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع نا آشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها ز مهر و وفا ، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
کا از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز از چیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد ، آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟

|
+| نوشته شده توسط
محمد در جمعه دوم اردیبهشت 1390
|